روجا چمنکار

 رو

شب ها جوانه می زند

از لای پلک های سحر آمیزت

یک جفت بذر گیاه افسون شده

بالا تر از تمام سیاهی ها رنگی ست

که فقط

توی چشم های تو خوابیده

 جا چمنکار

ناهید سرشگی

 
ناهید سرشگی

 

 

 

پله

    پله باختم

به‌جای ساختن

خانه‌های شطرنج را

 

در انتهای پیچیدگی

شاه ساده سخن می‌گفت

و ملکه  بی آن‌که بداند

وزیر  عریانی فصل‌های تو بود

سربازها  اجازه می‌خواستند  برای شکفتن در جنگ

 اسب‌ها  با بادهای گزنده  باز آمدند

برف / قلعه  نگاه تو بود

به قلعه نرفتم

مات رؤیاهای خود شدم

کمی از کیش برگرد

می‌گویند  آن جا گرم است

برف نمی آید

جزایر پنهان

چیزی از  ایران را با خود به قلب تو می‌برند

امروز بمب‌ها 

مثل اشک‌های من

روی تهران می‌بارند

زمستان  از رو نمی‌رود

دانه‌ای برای گنجشگ‌ها بپاش

پشت پنجره

جز حدقه  خالی سربازان

آشیانه ای  برای آن‌ها نیست

 امسال عام‌الفیل  خواب‌های تو است

از خانه‌ی سیاه  به سفید  بیا

ملکه نردبان  را گذاشته  همین‌جا

پشت  همین دیوار

و روی شانه‌هایش

زمان را پایین می‌آورد

به نظرت  کاسپاروف

نظرش در باره‌ی این بازی  چیست؟

زینب حسن پور

 
زینب حسن پور

 

 

با روسری آمدم

کشتی روی عرشه خواب داشت

با دو پای من از می به علاوهی مه

برای این‌که آبادان ،غریزه با نیمه‌اش را فرو برده در عکس

روی خط اول، فضا گلوله- گله می‌شود، خط اول است

و ما از قبل، شش دانگ این خانه را نیز

و حتی کسی که بود ِ من روی عرشه را نیز

چرا نقطه باید زیر پیراهنم یا محلی برای شهر؟!

آیت‌های پراکنده در عصر

اما آیت‌های پراکنده‌اند

با دنده‌هایت

و دندان‌هایم

با تکه‌های از بورژوازی

بازی

ولی این خانه چار چوب ندارد

در خمخانه‌های خالی    در

در زمان- زمان   در

در خنده‌های در ما فرو رفته با اردیبهشت ِ رفته در هم  با فرو   در

تو جانور نبودی

به جان ِ من وحشی، دقیقا ً وحشی مناسب است

این صندلی های خالی سردند

و مثل این‌که تا ابد

تا تویِ ِ تودرتوی ِ تو

تا توی لحظه‌ها برای شراب‌هایت، مجازم غیر

تا ابد با هم مجاز

این انارهایم ات

سرزمین ِ تحریکی

مین ِ بوس ِ بوس ِ بو س ِِ بو س ِ بو  سبو بیاور!

این شهرها که من خورده‌ام

پله‌ها از پله بود این نفس‌ها که می‌مکم

نفس

نفس

صحن بارز است

اسرافیل چندگانه با آنگاه، لاله های مور مور

لاله‌های می‌خواهم و قبله دارد بلند می‌شود از نور مِن النور

قبله توضیح دارد اسامه!

خودت را قاطی قضایا نکن

شهر یعنی لابه‌لای فنس‌ها اهالی!

و گیسوان من هنوز

و سینه مالامال ِ زیرا بیا بنابراین ارتکاب ِ مانوس

و البته من برای زندگی تلاش می‌کنم.

 

 

٢ .

 

اَم" پیچیده توی دست‌هات کو؟

 

 

 

سلام پروین آزادی !

وَ موصوف میل بازگشت دارد

در تاریخ تیر به جای خوبی خورده  خورده  شفاف، خسرو گلسرخی !

البته زبان ِ عصبیت روی بادبان‌ها باز شده

وَ گونه‌ای که ریخته بود، ما نفس های‌مان را   دهان به دهان اتفاق افتاد

وَ این تظاهرات تنها بیانیه‌ای برای جانوران دریایی که بازوان مرا با مکث! اما او از پشت ِ کفل ِ کوچکم  تاب و توان را از من گرفت 

یعنی پرونده تازه باز

وَ من با مداد  b6 ترا می‌کشم مادر  

چرا به من مغز خر خوراندی؟ تا بیضی‌ها فرود فرود آیند

دایره را تکرار تکرار کنان، مثل رفت که بی قرار رفت

بعد حرامزاده بینی‌اش را بالا بگیرد وَ آبزیان به چشم هایم لنگرش را ...

وَ اولی ها گریه سر دهند وَ این‌که گریه می‌کنند وَ ما قصه می‌نویسیم

تمرکز کنید

پله‌های آنشب هنوز در من است

وَ این فضا خط ِتیره   سایه- تاریک   خط تیره  تیر

تیر

تیر

تیر 

...

شکسته بال، بال - بال زنم، زاییدنم

کو فرحزادنم؟ کو فرحزادنم؟ کو؟؟

 

پوران کاوه

(۵ + ١)
پوران کاوه

 

 

 

َ(۵ + ١)    به‌گوشم
در تبانی طناب و طلا
کدام مشارکت غیر انتفاعی
کاندیدای برترین امتیاز
می‌گردد؟

 
اینجا آرامشی خاکستری حکم‌فرماست
همراه کمی تا نسبتی  تگرگ سربی
موش‌های مفت خور نهرها هم
از شعرهای وسیع  "حفظ محیط زیست"


همه جا زده‌اند  و و
در انبار متروکه رستوران‌های پست‌مدرن
شعرهای تنیده شده
در روزنامه‌های پوسیده را می جوند

 
  + ١)  صدایم را می‌شنوید
ترکیدن رگهای سیاه  انتظار
گلویم را خدشه‌دار کرده است
شاید از بغض شاعران شیراز بهت زده‌ام
یا از نیش بعضی حشرات موذی
استقلال زبانی‌ام متورم شده است ! ! !

این‌جا خوشبختانه طب سنتی عاقبت به خیرشده
داروی ضد سرطان هم ساخته‌ایم  اما
با وجود فراوانی چای قرمز و سبز
مرض بی قندی بیداد می‌کند
به آزمایش  DNA  نیازی نیست
در همایشی بزرگ مستعدین را به
کشورهای دیگر فاکس کرده‌ایم
فقط  شیهه مدام چک‌های برگشتی
باعث کورتاژ جنین خنده از بطن روزگارمان شده است
سقوط توپولف ها نیز
با لوح  یادبودی  برسینه
سوژه ای‌ست داغ برای رمان نویسان 

الو  الو  (۵ + ١)
من  مثل  ون گوگ  با یک گوش و دو دست
فقط  به مرور زندگی در نقاشی‌هایم
چسبیده‌ام

الو الو
نفت را بگذارید بوی گند بدهد
همه زیر خاکی‌های زیر آبی
رفته مال شما
این‌جا خاکها  پر از ریشه‌اند
انبوهی اره و تبر کافی‌ست
برای کاغذ و مداد  و  چوبه‌ی دار و تابوت
قطع درختانی بیشتر ضروری‌ست

(۵ + ١) صدای مرا می‌شنوید
اصلا ً  شاید  آنفلوآنزای مرغی
عامل همه‌ی مرگ و میرهاست
زیرا

سگ حیوان نجیبی است .

ترجمه شعری از فیلیپ لارکین

ترجمه شعری از فیلیپ لارکین

 

 

 

سروده ی فلیلپ لارکین

 

واسه چی بذارم وزغه رو زندگی

ول بپره، جا خوش کنه؟

نمی شه مگه کله هرو کار بندازم با چنگکی

جونورو بیرونش کنم؟

 

شیش روزهفته گند می زنه

بازهر دل به هم زنش؛

تا چن تا قبض تسویه شه!

این دیگه خیلی ناجوره.

 

کلی آدما با مغزشون نون می خورن:

معلما، شل زبونا

مفلوکا، دلقکها، نقل علی های بی دست وپا؛

آخر سر هم دستشون می رسه به دهنشون.

 

خیلی ها توی کوچه ها سِیر می کنن

یه کم آتیش توی یه پیت،

پولای بی صاحابو با کنسرو ماهی میخورن؛

همچی بَدَم نمی گذرونن.

         

پا برهنه اَن بچه هاشون،

زنای ضد حالشون

استخونی مث سگن، اما هنوز

هیش کی"سَقط" نمیشه از گرسنگی.

 

آخ، کاشکی داشتم دلشو

 داد بزنم، سگ خور کنین جیرتونو!

خوب می دونم ولی، همین سگ خوریاس

که از دلش رویاها بیرون می زنه:

 

چون یه چیزی کاملا عینهو وزغ

جا خوش کرده توی من ام؛

سنگینه زانواش مث فرصت دس نیافتنی،

سرده مث برف،

 

تازه هیش وخ نمی ذاره لاف بزنم

تا برسم

به شهرته به دختره به ثروته

یک جا با هم.

 

من نمی گم، که یکّیشون به اون یکی شکلی می ده

یا این که  یه حقیقت معنویه؛  

اما می گم سخته بخوای از این دو تا بی خیال یکیش بشی،

وقتی که هردوش مال توست.

معرفی غادةالسمّان به همراه ترجمه‌ی چند شعر (عربی)

معرفی غادةالسمّان به همراه ترجمه‌ی چند شعر (عربی)

 

 

 

آیه‌های انسانی

 

سنگواره‌ی یک ماهی چهل میلیون ساله را به من دادی

و گفتی:

این یگانه ماهی‌ای‌ست که دریا عاشقش شد

و جاودانه‌اش کرد.

 

...

 

آیا با من بر این باور نیستی

که دریا

در همان لحظه‌ای که ماهی را

در بند عشق خود کشید

کارد بر گلویش ساییده باشد؟!

 ***************

شاهدت می‌دهم به مرغان سپید بال

 

هنگامی که تو را به یاد می‌آورم

و از تو می‌نویسم

قلم در دستم شاخه گلی سرخ می‌شود

 

نامت را که می‌نویسم

ورق‌های زیر دستم غافل‌گیرم می‌کنند

آب دریا از آن می‌جوشد

و مرغان سپید بال بر فراز آن پرواز می‌کنند

هنگامی ‌که از تو می‌نویسم مداد پاک کن‌ا‌م آتش می‌گیرد

پیاپی باران بر میزم می‌بارد

و بر سبدِ کاغذهای دور ریخته‌ام

گل‌های بهاری می‌رویند

و از آن پروانه‌های رنگارنگ و گنجشگکان پر می‌گیرند

وقتی آن‌چه نوشته‌ام را پاره می‌کنم،

کاغذ پاره‌هایم

قطعه‌هایی از آینه‌ی نقره می‌شوند

مانند ماهی که روی میزم بشکند.

***********

پروردگارا عشق ما را برای امروزمان کافی بدار

و به بادهای شادی بگو بر ما بوزند

 و به صاعقه‌ها بگو که برای ما بزنند

بی‌آنکه ما را بکشند...

عشق ما را برای امروزمان کافی بدار

هر صبحگاهی نوید روزی نوست

در عشق ما هیچ چیزی مسلم نیست و هیچ تقلیدی نمی‌باشد

و هر روز تنها مرا از بین زنان عالم بر می‌گزینی

و تو را از بین مردانش انتخاب می‌کنم

و هر روز تاریخ خودش را دارد

و هر چه که از من و از خودت بدست می‌آوری

یک لحظه است

پس با تمام حواس‌مان قلقلکش می‌دهیم

چرا که جدائی پشت در ایستاده

و شبی با دست غم آن را خواهد نواخت

خواهیم شنیدش اندوهگین و متأثر

و مداوا خواهیم کرد انعکاسش را در جای جای روح شکسته‌مان

تا هنگامی که جدائی

مهمان  بزرگ ماست که جایی برای فرار از حلولش نداریم

بیا

فراموش کنیم هر چیزی را

به جز " اکنون..."

 و من و تو

... ای آشکارِ تپنده

مثل شعله‌ی شمع

از دستت بیانداز قبضه‌ی خنجرت را

و دست مرا بگیر...

و دست جسارتت را بر لحظه‌ی من بکش

و به رویاها بگو عشق ازلی است

فردا را نمی‌خواهیم و به آینده رشوه نمی‌دهیم

ما سکنان شهرهای باد و موجیم

 

 

ترجمه‌ی شعری دیگر از لیندا پاستان

ترجمه‌ی شعری دیگر از لیندا پاستان

 

 

 

درسی از عروض

                                                                                

 

وقتی آن‌ها

به من آموختند،

رژه‌ی افاعیل ِ عروضی ِ دشوار

در طول صفحه آن قدرها مهم نیست

بلکه تنوع ِ ايجاد شده

و جاذبه‌ای كه با غافل‌گیری تفاوت‌ها

در گوش می‌آفريند،

مهم است

تازه فهمیدم

هنوز به درستی آن را در نيافته‌ام

تا درست حالا، سال‌ها بعد در بهار

با درخت‌هایی که پیش از این به لطافت توری بودند

وکاملیاهای زمخت میانسال

به بیرون نگاه کردم و دیدم

سرمای پیش آمده با باغ چه کرده بود

شبیه گسترش زبان عمومی

پیش‌بینی نشده در

دست و دل بازی شهوت‌انگیز بهار مِریلند

اطراف گلها لبه‌ی تاریکی بود

گویی در مرکب غلطیده بودند

به‌جای یخ زدن

و بحرانی که حس کردم بین انتظار و واقعیت،

شبیه زمانی بود که به دیدن‌ات آمدم

تا

به خاطر سرمایی که این اواخر

در تو پیش آمده بود

بگویم

خداحافظ برای همیشه

به محض آمدنم

تو خندیدی و مرا

میان بازوان‌ات کشیدی

طوری که من هم به لطافت بهار بودم

جای آن که کاملیایی میانسال باشم

وانديشيدم

پس این

شعر است!

شعری از هرمان هسه (آلمانی)


دوستت دارم که... شعری از هرمان هسه (آلمانی)

دوستت دارم که...

 

چنین

 

دیوانه‌وار و  نجوا کنان

 

                 شباهنگام به سوی تو  آمدم

 

-  که دوستت دارم -

 

و تا فراموشم  نتوانی کرد

 

                           روانت را با خود بردم

 

با من است

          روان تو

                 هم اکنون

                   برای من است

                                به تمامی

در  خوشی‌ها

        

و

 

ناخوشی‌ها

 

و

 

هیچ فرشته‌ای

 

              نخواهد توانست

 

                  تو را از

 

عشق سرکش و سوزان من

رهایی بخشد       

 

کت لدرر به همراه شعر «بستری از لاله»

 

 

  لدرر به همراه شعر «بستری از لاله»

 

 

بستری از لاله

 

ناتوانم از سخن گفتن و،

ناتوانم از آغاز داستانِ دختری جوان،

و ناتوانم از نشان دادن دستانش به شما،

و ناتوانم از بیان سادگیاش حتی.

یا ناتوانم از این كه رهایش كنم تا برود

یا ناتوانم از این كه به خویشتن بازگردانم‌اش

یا ناتوانم از سخن گفتن با خویشتن به طریقی دلپذیر

یا ناتوانم از ترساندنِ خودم با افكارش...

با حركتش...

با تصلبِ بازویش.

داستان دختری در بستری از لاله،

آرمیده،

بلند بالا،

بی خِرَد،

مجنونِ عشق

و چون مار بر تنش پوست واره‌ای

از آرزوی دگر دیسی...

معرفی شارلوت پرکینز به همراه ترجمه‌ی یک شعر

معرفی شارلوت پرکینز به همراه ترجمه‌ی یک شعر

 

 

 

گوسفندِ‌ سیاه


آغل‌های ِ شان را ترک کردند
و منحرف شدند بسیار
مرام شان خشن و وحشیانه بود
از ستاره‌ی ِ بد یُمنی تبعیت می کردند
و به راه‌هایی رفتند که سراب ِ رؤیاشان بود


احتمالاً هنوز می‌چرند
فقط میدان‌اش را وسیع‌تر کرده‌اند
مغرورانه در دامنه‌ی ِ پر شیب ِ برخی کوه
و عذاب‌های ِ کوچکی می‌کشند در کشورهای بیگانه
آن سوی ِ دروازه‌های ِ امیدواری

شاید، که زنگوله‌ای با صدایی فریبنده
پاها‌ی‌شان را برای ِ گام زدن فرا خوانده است
در میان ِ سنگلاخ‌های ِ بی‌دادگر
جایی که گودال‌های ِ سر پوشیده‌ی ِ عمیق
و دام‌های ِ گسترده برای ِ شان کمین کرده‌اند

شاید، که در لجاجت روزهای ِ رام ناشدنی
به خاطر ِ آزادی‌ای که ترک‌اش کردند
در قلب‌های‌شان مرضی دارند
به جای ِ راه‌های ِ رفیق بودن.
جمع شده بودند تا برادر ِ هم باشند!

اکنون، بارها در شب
وقتی که تاریکی
نازل می‌شود آشکارا
و تپه‌ها بزرگ و تار جلوه می کنند
به صدای چوپانان گوش فرا خواهند داد
و ارواح‌شان به سوی ِ او پرواز خواهد کرد

در همین هنگام
شیون خواهیم کرد ما
گوسفند ِ سیاه!!
گوسفند ِ سیاه!!
مگر که بشنود او

(شاعر ایماژیست آمریکایی)

  (شاعر ایماژیست آمریکایی)

 

 

 

 

 

الهه‌ی محصور

 

بر فراز بام‌ها

به روی دودكش‌های دوار

لرزشی ارغوانی رنگ دیده‌ام

و آبی و سبز دارچینی را

 كه در دور دست‌ترین نقطه‌ی خیابانی خاكی

درخشیده است

 

از میان ملافه‌ی باران

نوری سرخ فام پیش آمده

ومن پرتوهای ماه را تماشا كرده‌ام

كه پرده‌ی نازكی از روشن‌ترین سبزها

خاموشش می‌كند

 

بال‌های او بود

الهه!

كه روی بام‌ها قدم بر می‌داشت

و پرهای رنگین كمانی‌اش را

 بر سیلان‌های هوا می‌كشید

 

با اشتیاق دنبال‌اش می‌رفتم

با چشمانی خیره و پاهایی لغزان

به این‌كه كجا می‌كشدم نمی‌اندیشیدم

چشمان‌ام به رنگ‌ها آغشته بود

زعفرانی، یاقوتی، زرد كبود

و نیل پر ِ طاووس

پرواز سرخ‌ها، و رگه‌های عقیق سبز

نقطه‌های نارنجی، و مارپیچ‌های شنگرف‌گون

سوسن‌های بلند آسیایی با ساقه‌های طلایی

و صورتی جلوه‌گر ادریس‌های شكفته

به دنبال‌اش می‌رفتم

و درخشش بال‌های‌اش را می‌پاییدم

 

در شهر او را یافتم

شهری با خیابان‌های باریك

در بازاری به او رسیدم

محصور بود و می‌لرزید

و بال‌های شیاردارش به پهلوهای‌اش طناب‌ْپیچ كرده بودند

عریان بود و سرد

چرا كه آن روز باد می‌وزید

 و خورشیدی نبود

 

مردان بر سرش معامله می‌كردند

بر سر طلا و نقره‌هاش چانه می‌زدند

بر سر مس، گندم

و پیشنهادشان را درهر سوی بازار فریاد می‌زدند

 

الهه می‌گریست

 

صورت‌ام را پنهان كردم و گریختم

و باد در پی هم هیس می‌كشید

در میان خیابان‌های باریك

*************************

تمام روز را كار كرده‌ام

اینك خسته‌ام

صدای‌ات می‌زنم "كجایی؟"

لیكن صدای خش خش درختان بلوط در باد

 

خانه خاموش است

 

پرتوهای آفتاب روی كتاب‌های‌ات

روی قیچی‌ها وانگشتانه‌ات

كه لحظه‌ای پیش آن‌جا رهای‌شان كردی

اما تو نیستی

ناگهان تنها می‌شوم

تو كجایی

به دنبالت می‌گردم

 

در آن هنگام می‌یابمت

كه زیر مناره‌ی واژگون آبی كمرنگ زبان‌ در قفاها ایستاده‌ای

با سبدی از گل‌های رز در دستان‌ات

تو زیبایی همچون نقره

لبخند می‌زنی

انگار ناقوس‌های كانتربری ٢ ملودی‌هایی كوچك می‌نوازند

می‌گویی كه گل‌های صد تومانی افشانه می‌خواهد

وآن گل‌های زبان در قفا همه جا را در بر گرفته‌اند

و گلابی‌های ژاپنی باید هرس شوند، گرد و مدور

این‌ها را تو به من می‌گویی

اما من تو را می‌نگرم با قلبی نقره‌اندود

شعله‌ی قلب سفیدی كه نقره جلای‌اش داده

زیر مناره‌های آبی زبان در قفا می‌سوزد

و من دوست می‌دارم بی‌درنگ پیش پایت زانو بزنم

حال كه ناقوس شیرین کانتربری در اطراف‌مان طنین می‌اندازد.