ناهید سرشگی
ناهید سرشگی
پله
پله باختم
بهجای ساختن
خانههای شطرنج را
در انتهای پیچیدگی
شاه ساده سخن میگفت
و ملکه بی آنکه بداند
وزیر عریانی فصلهای تو بود
سربازها اجازه میخواستند برای شکفتن در جنگ
اسبها با بادهای گزنده باز آمدند
برف / قلعه نگاه تو بود
به قلعه نرفتم
مات رؤیاهای خود شدم
کمی از کیش برگرد
میگویند آن جا گرم است
برف نمی آید
جزایر پنهان
چیزی از ایران را با خود به قلب تو میبرند
امروز بمبها
مثل اشکهای من
روی تهران میبارند
زمستان از رو نمیرود
دانهای برای گنجشگها بپاش
پشت پنجره
جز حدقه خالی سربازان
آشیانه ای برای آنها نیست
امسال عامالفیل خوابهای تو است
از خانهی سیاه به سفید بیا
ملکه نردبان را گذاشته همینجا
پشت همین دیوار
و روی شانههایش
زمان را پایین میآورد
به نظرت کاسپاروف
نظرش در بارهی این بازی چیست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 22:8 توسط korosh
|