معرفی شارلوت پرکینز به همراه ترجمهی یک شعر
معرفی شارلوت پرکینز به همراه ترجمهی یک شعر
گوسفندِ سیاه
آغلهای ِ شان را ترک کردند
و منحرف شدند بسیار
مرام شان خشن و وحشیانه بود
از ستارهی ِ بد یُمنی تبعیت می کردند
و به راههایی رفتند که سراب ِ رؤیاشان بود
احتمالاً هنوز میچرند
فقط میداناش را وسیعتر کردهاند
مغرورانه در دامنهی ِ پر شیب ِ برخی کوه
و عذابهای ِ کوچکی میکشند در کشورهای بیگانه
آن سوی ِ دروازههای ِ امیدواری
شاید، که زنگولهای با صدایی فریبنده
پاهایشان را برای ِ گام زدن فرا خوانده است
در میان ِ سنگلاخهای ِ بیدادگر
جایی که گودالهای ِ سر پوشیدهی ِ عمیق
و دامهای ِ گسترده برای ِ شان کمین کردهاند
شاید، که در لجاجت روزهای ِ رام ناشدنی
به خاطر ِ آزادیای که ترکاش کردند
در قلبهایشان مرضی دارند
به جای ِ راههای ِ رفیق بودن.
جمع شده بودند تا برادر ِ هم باشند!
اکنون، بارها در شب
وقتی که تاریکی
نازل میشود آشکارا
و تپهها بزرگ و تار جلوه می کنند
به صدای چوپانان گوش فرا خواهند داد
و ارواحشان به سوی ِ او پرواز خواهد کرد
در همین هنگام
شیون خواهیم کرد ما
گوسفند ِ سیاه!!
گوسفند ِ سیاه!!
مگر که بشنود او