ترجمهی شعری دیگر از لیندا پاستان
ترجمهی شعری دیگر از لیندا پاستان
درسی از عروض
وقتی آنها
به من آموختند،
رژهی افاعیل ِ عروضی ِ دشوار
در طول صفحه آن قدرها مهم نیست
بلکه تنوع ِ ايجاد شده
و جاذبهای كه با غافلگیری تفاوتها
در گوش میآفريند،
مهم است
تازه فهمیدم
هنوز به درستی آن را در نيافتهام
تا درست حالا، سالها بعد در بهار
با درختهایی که پیش از این به لطافت توری بودند
وکاملیاهای زمخت میانسال
به بیرون نگاه کردم و دیدم
سرمای پیش آمده با باغ چه کرده بود
شبیه گسترش زبان عمومی
پیشبینی نشده در
دست و دل بازی شهوتانگیز بهار مِریلند
اطراف گلها لبهی تاریکی بود
گویی در مرکب غلطیده بودند
بهجای یخ زدن
و بحرانی که حس کردم بین انتظار و واقعیت،
شبیه زمانی بود که به دیدنات آمدم
تا
به خاطر سرمایی که این اواخر
در تو پیش آمده بود
بگویم
خداحافظ برای همیشه
به محض آمدنم
تو خندیدی و مرا
میان بازوانات کشیدی
طوری که من هم به لطافت بهار بودم
جای آن که کاملیایی میانسال باشم
وانديشيدم
پس این
شعر است!