شعر های من

 

 و گاه اشکا نم

برگونهاینم جاری میشد

و حتی او نمیدانست

که این اشکان دوستار توست

و نمیدانست این اشکا ها

با رفتن توست که جاری شد

و حتی نمیدان هیچ جزی

جز گریه برای عشق دشوار نیست

وحتی نمیدان

که گریه کردن برای یک مرد چقدر سخت است

 

پادشاه ما بیدار شو

 

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامگاهت غرقه به زير آب است اينبار نه بيگانه که دشمن زخوداست صد ننگ به ما که روح تو بيتاب است

سخنی از کورش کبیر

گورستان ما خاک نيست گورستان ما قلب کساني است که مي پنداريم دوستمان دارند.( کورش بزرگ)

عاشقتم

 

از میان نامداران

و تو بدان که تا زنده هستم برایت مینویسم و بدان که من همیشه دوستت دارم : و تو پریا دختر پارسی  هستی و بدان که عاشقت هستم 

شعری از یک دوست

از میان نامداران ایران

 

سعدی و حافظ و عطار و مولوی را نام می برم

 

ولی از آن میان سهراب را دوست می دارم

 

سهراب آن درد آشنای دیروز

 

سهراب آن یار تنهایان امروز

 

آری آری ،سهراب آن آشنای دیرینه

 

سهراب آن عشق بی کینه

 

آن که در بستر می گفت:

 

برای عاشقان از هبوط عشقهای بی پینه

 

هم زبان بود

 

خوش زبان بود

 

آری آری سهراب آن مهربان بود

 

مهربانی که می گفت از زمانه

 

از همه ی دردهای بی بهانه

 

رفت و ما ماندیم در این پیمانه

ز درد فراغ او شدیم دیوانه

 

به یاد سهراب سپهری

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

 

شعر های من

 

و آیا میدانی که من چشم در راهم 

و میدانی که گوشم ثانیه ها را میشمارد تا

صدای تو را بشنوم 

و آیا ............

و هزاران آیا دیگر در دلم من مانده و من

با چشمان خیسم چشم در راهم.

شعر های من

 

صدای من به نسلهای بد

فریاد میزنم

فریاد

فریادمیزنم تا فریادم

کوه ها را به لرزه در آورد

تا کوه ها صخره ها طبیعت آنها را بفهمند

وحرفهای من را مجدد تکرار کنند

من چنان فریادی خواهم زد تا خورشید برایم طلوع کند

آیا

آیا کسی فریاد مرا میشنود

آیا کسی مرا شنید

من فقط برای کوه برای فلک برای طبیعت فریاد نمیزنم

که بگویم ما در اینجا زندانی هستیم

که بگویم بال و پر مار و جوانی ما را خورد کردن

من فریاد زدم

فریادی که بر زندگی بتابد

تا خاک ما سرزمین ما را دوباره روشن کند

آیا کسی فریاد مرا میشنود

و بگوید چرا فریاد میزنی

نه نه.......

هیچ کی هیچ کس

نمیشنود

همه در خواب هستن

هیچ کی فکر نکرد که چرا

که چرا ما در اینجا هستیم

که چرا بودیم

چرا آمدیم

چرا میخندیم

چرا عاشق میشویم

چرا زندگی میکنیم

و چرا خواهیم مرد

هیچ کس حرفهای مرا نفهمید

من برای نسلهای بد فریاد خواهم زد

که بگویم ما در ایران زندانی هستیم

که بگویم ایران حق ماست

ایران را آزاد کنیم

شعر های من

 

من در هزار راهی که رفتم

راهی چون سفری عشق نبود

رفتم همه جا را دیدم

در خواب و بیداری

ولی هیچزی به زیبایی

دخترک چند ساله نبود

که در آن شهر بود

در همین نزدیکیها

دخترکی همچون خورشید

که با درخشش بر من لبخند میزد

موهایش چون ردهای خورشید

گونه هایش چون بوسه زندگی

ولبانش چون هفت عشق زندگی

و پلکهایش به رنگ سایه های دریا آبی

و چون زندگی بر من لبخند میزد

هیچ وقت هیچ وقت

صدایش را نشنیدم

و قصمت نشد و هیچ وقت با او سخن نگفتم

و دیگر هیچ وقت او را ندیدم

 

با ور کن

زندگی را باور کن

وبدان زندگی برابر است با دروغی بزرگ

و بدان زندگی بدون تو برابر است با مرگ

وبدان زندگی ثانیه تانیه عبور میکند

من همه چیزها را دیدم

خوبی ها بیدها دروغها راستیها و...

همه چیز ها را دیدم و باور کردم

ولی تو چیزی به نام عشق را باور نکردی

تو را باور میکنم

تو را باور میکنم در وجود خودم

که با تو هستم

که با تو آمدم

وبا تو خواهم رفت

و من را در عاقوش خواهم گرفت

و تو مرا باور کن

مرا لمس کن در وجودت

در احساست

و تو عشق را باور کن

که من تنها با تو هستم

شعر های من

 

تنهایی

من باز اینجا تنها هستم

در کنار چهارراه زندگی

درکنار تو

درکنار چهار راه فصل خیالم

ومن و دل و عشق و سکوت در تنهایی

ومن باز تها هستم

در همان زندگی

در همان شهر در همان خانه درهمان خاک

وهم دردی ندارم

ومن باز خود را با تنهایی مشغول میکنم

فکر را زندگی را عشق را

تنهایی بزرگ است

ومن از آن یک زندگی ساختم

برای تنهایی مینویسم

تنهایی بشر را ذوب میکند

و همه کنج دیوار را یک زندان میبینند

آخر زندگی

ومن باز هم چون صخره بر پایم استوارم

و من وتو باهم در زندگی

و من یرای تنهایی مینویسم

بیا تا بگوییم تنهایی من چقدر بزرگ است

شعر های من

 

زندگی با چرا شروع شد

با چرا زندگی میکنیم

با چرا بیدار میشویم

و با چرا به خواب خواهیم رفت

و چرا ها دوباره به راه خود ادامه میدهند

چرا ها برای ما پا برجا هستن.

نظر خواهی

                               برای نظر یابه آین آیدی پم دهید:                        id:padeshahe_ariai_68_68

شعر های من

 

و تو چون کوه در برابر من ايستاده اي و من را چون تکه سنگي کوچک کردي غرور وجودت را در بر گرفته و حتي نميداني که من آن تکه سنگي هستم که از تو جدا شده ام و نميداني که من عاشقت بوده ام