نفسها شمورده

 

View Full Size Image

نفسها شمورده بود و گویی تپش قلب را احساس میکرد

 گرمای وجودش دشنه ای بر قلب بود

و  گویی جاده ها را پیموده بود

گامهایش شمرده بود

 پاهای خسته

 زندگی را پیمود

  خفته زیر سایه جهنمی قلب بهشتی بود

 چشمانش دریایی اینک در امواج احساس غرق شد .

تنها در انتظار

 

View Full Size Image

و چون گونه هایش از زندگی سرد بود

 که نفس کشیدنش به سوی اوی بود

و چشمهایش از اشک جاری

و لبانش در انتظار یک بوسه خشکیده

و  تنها افسوس دیر آمدن را چشید

و تنهادر انتظار...

 

درود بیکران بر شما خب دوستان این شاید آخرین شعر من باشه در وب به دلیل گرفتاری زیاد به وب کمتر سر میزنم و مینویسم تا دیدار دیگر بدرود منتظر نظر شما هستیم.