امیر اسماعیل زاده طوسی
حجم تلخي دارند
در سرايم هست، كابوسي بس سنگين
زردند همه چيز
حتي ساعت دگر
(ثانيه ها فكر گذر را بيرون كرده اند
شانه هر ستاره پر از غم شيرينيست
غمي كه زيبايي را معنا مي داند.)
حال،
هر بانگي كه اذان را بيند،
هر گلدسته اي كه خدا را بيند،
هر مسجدي كه مسلمان بيند،
محشري كرده است...
نعره ها در خستگيند
كاهنان را بينيد
همه در شيب رسيدن هستند
آن پشت، جولاني برپاست
كُرن آوارگيست؟
يا
سمفوني فوت هزاران پتك است؟
شايد
شايد تنبيه يكي دو سخنران باشد، بدست منبر!؟
يا شايد توقيف چمدان زندگي، آنجا باشد!؟
غوغا كرده است ...
بايد بروم
در معركه اي بي جان، پر گيرم
و روم سوي كماني،
و بگيرم سراغ شاپركي كه آهو را لمس كرده است
آري
بايد از تن دادن بر باد نترسم دگر،
و روم كوي يلدا بينان،
كار من تسكين بود
و رواديدم پر از مهر زدودن شده است.
و دگر تاريكي تور انداخته است بر تقدير هر آنكس كه ... .
و دگر تاريكي تور انداخته است بر تقدير هر آنكس كه به ديدار نور شتافت.