شعری از یک دوست
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
دیگر به فکرت نیستم شعری از من
و
من باز با پاهاي خسته ام بر شنهاي داغ کوير دلم عبور ميکنم که شايد بفهمي که من به دنبالت هستم در رویاهام با تو بودم با تو بيدار ميشدم و با تو به خواب ميرفتم اما تو حتي درک عشق را نداشتي که من عاشقت بودم که حتي نفهميدي که من به اميد ديدن تو روز را شب ميکردم تو هیچی را ندیدی در حالی که در عشق دیگر گم نام شده بودیشعری از یک دوست
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
می ترسم
می ترسم
هزاران ترس در من است
ترسم از روز سیاهیست
که بیایی و.....
ومن رفته باشم
و بدانی که چه دیر آمدی
چشم در راهم
و آیا میدانی که من چشم در راهم
و میدانی که گوشم ثانیه ها را میشمارد تا
صدای تو را بشنوم
و آیا ............
و هزاران آیا دیگر در دلم من مانده و من
با چشمان خیسم چشم در راهم.
و ناظم حکمت
گفت بیا
گفت بمان
گفت بخند
گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم. به یاد او.
و ناظم حکمت
چند شعر از ناظم حکمت:
در رستوران " آستوریا" ی برلین
دختر پیشخدمتی بود .
دختری مانند قطره ی نقره .
از بالای سینی های انباشته ی سنگین به روی من لبخند می زد .
به دختران سرزمین از دست رفته ام شباهت داشت .
اما نمی دانم چرا
گهگاه زیر چشمانش کبود می شد .
قسمت نشد
و هرگز نتوانستم سر میز هایی که او خدمت می کرد بنشینم .
حتی یکبار هم سر میز هایی که من خدمت می کردم ننشست .
مرد میانسالی بود
و به گمانم مریض هم بود ،
پرهیز غذایی داشت .
می دانست که چطور غمگنانه چشم به صورتم بدوزد
اما آلمانی نمی دانست .
سه ماه ، روزی سه بار آمد و رفت .
بعد ناپدید شد .
شاید به مملکتش بازگشته است
و شاید پیش از آنکه بازگردد مرده است .
تصویری از کوروش بزرگ و خشایار شاه

و آنها بودند که پارس را بیدار کردن
کوروش کبیرا را چه کردن

براي امضاي اعتراض نامه به سايت زير مراجعه كنيد:
اين فيلم ايرانيان را به صورت موجودات و حشي نمايش داده:
http://www.petitiononline.com/wpci96c/petition.html
همه ی این مطالب از این منبع استخراج شده است :
او بدون نازی موند
به بهشت نمی روم
اگر مادرم در آنجا نباشد
سلام
سالی گذشت وما فراموش کردیم روزی کسی کودکانه کهکشانها را به سخره می گرفت هم او که چشمانش به خطا نمی دید .کلامش فلسفه ای ساده برای زندگی بود و نگاهش شعور زیستن .هم او که پادشاهی می کرد با سر تراشیده و کلاهی بر سر .
آری نازی مرد
ماه من مرده

امشب ماه میمیرد
نرم و آهسته
به دارآویخته
خفه
به یاد حسین پناهی
شعری از حسین پناهی :
|
در گهواره از گريه تاسه مي رود و او هم معشوقه اش نازی بود و او هم چون نازی رو به زرتشت کرد و او در کنار نازی نفس میکشد او در یاد همه بیدار است . خدایش بیامرزد. |
گروه دچرخه سواران پدر و آیت الله ........
منشور سیاست آریا من
![]()
![]()
به نام اهورا مزدا
به یاری کورش بزرگ
کورش آسوده بخواب که ما بیداریم............
ما بیداریم ولی کو غرور ایرانی بودن ما ......
که آن مقدار خاک را از تو دریغ کردیم
که تن تو زیر اعماق آب خواهد رفت
و پاسارگارد در اعماق گل فرو خواهد رفت .
ناظم حکمت
چند شعر از ناظم حکمت:
در رستوران " آستوریا" ی برلین
دختر پیشخدمتی بود .
دختری مانند قطره ی نقره .
از بالای سینی های انباشته ی سنگین به روی من لبخند می زد .
به دختران سرزمین از دست رفته ام شباهت داشت .
اما نمی دانم چرا
گهگاه زیر چشمانش کبود می شد .
قسمت نشد
و هرگز نتوانستم سر میز هایی که او خدمت می کرد بنشینم .
حتی یکبار هم سر میز هایی که من خدمت می کردم ننشست .
مرد میانسالی بود
و به گمانم مریض هم بود ،
پرهیز غذایی داشت .
می دانست که چطور غمگنانه چشم به صورتم بدوزد
اما آلمانی نمی دانست .
سه ماه ، روزی سه بار آمد و رفت .
بعد ناپدید شد .
شاید به مملکتش بازگشته است
و شاید پیش از آنکه بازگردد مرده است .
برهنه در آغوش من اید ،
شهر ، غروب و تو
روشنایی تان به چهره ام می زند
و عطر گیسوان تان .
این قلب طپنده از کیست
که صدایش بر روی نفس هایمان " تاپ تاپ" می کند ؟
از توست ، از شهر ، یا از غروب
و یا از من است ؟
غروب در کجا پایان می گیرد و شهر از کجا آغاز می شود ؟
شهر در کجا پایان می گیرد و تو از کجا آغاز می شوی ؟
من در کجا پایان می گیرم و کجا آغاز می شوم ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
ای کاش من هم پرنده بودم
حقیقت بزرگ:
مرگ از زندگی پرسید :
« چیست دلیل تلخی من و شیرین جلوه کردن تو ؟ »
و زندگی گفت :
« دروغهای من و حقیقت تو ! »
ای کاش من هم پرنده ای بودم که یک روز از این زتدان آزاد شوم
اما این زندان از فولا د است
ای کاش پرنده ای بودم که بال بزنم به عمق فلک پرواز کنم
ای کاش من پرنده بودم.
دانلود موزیک
دانلود آهنگهای گوگوش
برای دانلود به قسمت مطالب بروید:
چون ایران تن من مباد بدین بوم وبر زنده یک تن مباد.
من کوروش هستم...این مشتی خاک را از من دریغ نکنید ...
...............
وای بر ما وای بر ما که ایرانی بودن خود را فراموش کرده ایم وای بر ما که جای کوروش بزرگ را اعراب گرفتن وای بر ما که از اعراب فرمان میبریم وای بر ما که ایران را فروختیم وای بر ما...........![]()
![]()
![]()
شعر های من
شب
شب شبی تیره بود و
تیرگی همه جا را پو شاند
سکوت و غم در فضا پیچید و
واژه تنهایی را بیدار کرد
تک و توک ستاره در آسمان بیدار شد
وچون غبار کاروانها
وچون هفت برادر
تکه نوری در تاریکی
دستم را با غمی تیره بالا بردم و ماه مرده ام را نشان دادم
که نیمه خود را سیاه پوش کرد
و نقابی تیره بر چهره خود هک کرده بود
وکبودیها صورتش که خود را عزا دار کرده بود
نفس در سینه ام ماند
ستاره مورده ام را دیدم
که در اعماق تاریکی کم نور شده
تیره شده بود و
واژه ی تاریکی در بر گرفته بود
ای کاش خون من در رگهایت جاری شود
که چون تو را دوباره روشن کند
مرغ نغمه تاریکی
شب هنگام ناله میکرد و صدای اشکانش غرور تاریکی را کوچک می کرد
ناله می کرد ... ناله میکرد ![]()
![]()
شعر های من
میکشم
روی یک کاغذ سپید می کشم
روی یک کاغذ سپید می کشم چهره ی معشوقه خیال را
و خطهایی روی کاغذ
می کشم معشوقه ای که در خیال من نقش بسته
می کشم سایه ها را
و در انتها چهره ی معشوقه خیال را روی کاغذ هک می کنم
قلم ماه را به دست میگیرم و
درخششت را به رنگ ماه می کشم
لبانت :
لبانت را به رنگ سرخی گل شقایق
و تارو پود موهایت را
با مداد ابریشمی می کشم
که با وزش باد گونه هایت را نوازش می کند
و سینه سپیدت را به درخشش خورشید می کشم
اشکانت:
اشکانت را به شکل دانه های مروارید می کشم
که گاه گاه به پای تو می ریزد
گریه نکن
گریه نکن معشوقه من
گریه نکن که قطره های اشک غرور تو را در هم پاک می کند
گریه نکن که قطره های اشکت
خطهای قلم را در هم می شورد
و نیمه تو را به تاریکی می سپارد
گریه نکن که چهره ات از رویای من پاک خواهد شد
گریه نکن معشوقه ![]()
![]()
![]()
![]()
شعر های من
مرد تنها
مرد به نگاه آیینه رفت
چشمانش را به آیینه دوخت
تعجب کرد
چهره ی مردی به آیینه هک شده
تعجب کرد
انگار تو را چند دقیقه پیش دیدم
چقدر برای من آشنایی ای مرد
از کجا آمدی به کجا میروی
از کدام دیاری
به دنبال چه هستی
چهره ات برایم آشناست
موهایت:
موهای سپید رنگت غرور زندگی را تحمل میکند
چروکهای صورت:
چروکهای صورتت نیز عناصر زندگی را حس میکند
چشمانت:
چشمانه پر از اشکت ترک تو را از معشوقه بیدار میکند
چشمان پر از اشکت معشوقه را جستو جو میکند
لبانت:
لبانه خشکیده ات که بوسه معشوقه را فراموش کرده
گوشهایت:
گوشهایت عبور ثانیه ها را میشمارد و به دنبال صدای معشوقه است
ای مرد
آیینه را بشکن
آیینه را با هزاران غم بشکن
تا غم را فرا موش کنی
ای مرد آیینه را بشکن تاچشمانت انتظار به عشق را نبیند
آیینه شکستو
آیینه شکستو به هزار تیکه تبدیل شد
اما در آن هزار تیکه دوباره مرد غم بیدار شد بیدار شد.
![]()
![]()
![]()
باز چه آشی پختن برای ایران میخواهند خاکشو صادر کنند یا دختراش بفروشند به عربها
حکومت ایران در دست کیست

آخ من که میدونستم پادشاه ما آخنده گفتم دستش رو میشه میگم چقدر هم بهش مییاد![]()
![]()
![]()
را هنمایی
یک شعر زیبا برای عاشقان ایران
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
قدم به تاریخ کوروش بزرگ
ما کودکان ایرانیم مادر خویش را نگهبانیم همه از پشت کیقباد و جمیم همه از نسل پور دستانیم زاده کوروش و هخامنشیم پسر مهرداد و فرهادیم تیره اردشیر ساسانیم ملک ایران یکی گلستان من است ما گل سرخ این گلستانیم کجا رفت آن فره ایزدی؟ کجا رفت آن کوروش دادگر؟کجا رفت کمبوجی نامور؟ (ملک الشعرای بهار)
[ ) 12 فرزند كوروش بزرگ ] [ ] [ 5 ]
( وسعت امپراتوری هخامنشی در زمان کوروش و داریوش )
خداوند کشور را از دشمن خشکسالی و دروغ محفوظ دارد
منشور آزادي نوع بشر کوروش کبير بي ترديد جزء بزرگترين افتخارات آرياييها و سرزمين ايران مي باشد چرا که روحيه خداجويي؛آزادگي و عدالت خواهي ايرانيان را در بيش از ۲۵۰۰سال پيش از زبان سردار بزرگ خويش به جهانيان اعلام مي نمايد .آن هم در زماني که جنگ و خون ريزي وظلم واستثمار يکديگردر ميان اقوام وحشي و متمدن آنروز امري رايج و عادي بشمار مي آمد و تمدن بشري هنوز مراحل تکامل خود را کامل طي نکرده بود و در اواخر عصر آهن بسر مي برد و بيان گفتارهايي که بي ترديد هنوز درهمين سرزمين ايران تازه و نو بشمار مي آيد و راه گشاي بسياري از مشکلات امروز ايران مي باشد در۲۵قرن پيش جاي شگفتي و تفکر بسيار دارد آيا مي توان گفت نياکان ما از ديد فرهنگ وتمدن در آن زمان به جايگاهي رسيدن که امروز ما حسرت آنرا مي خوريم و راه درازي را براي رسيدن به آن در پيش رو داريم؟احترام به عقايد ديگران ؛آزادي اديان و حق انتخاب حکومت رادر جامعه امروز ايران مي توان پيدا کرد؟ دادگاه هاي امروزمان که با رشوه و بي لياقتي حکم بي دادگاه را پيدا کرده و کجاست کوروشي که داد مظلوم را از ظالم بگيرد.در۲۵۰۰سال پيش از زبان کوروش برده داري در شرايطي از ميان جوامع ايراني بر مي افتد که حتي در 200 سال در ایالت متحده آمریکا که دم از حقوق بشر می زند و به بهانه حقوق بشر به کشورها حمله می کند برده داری امری عادی بوده است.اگرکوروشي مقتدر را در برابر خود مي ديد ديگر شاهد فقر و گرسنگي در جهان نبوديم. ابرقدرت امروز جهان مانند لات بي سرو پا و قمه کشي مي ماند که هر کسي را که بخواهد در هر کجاي دنيا مورد زور و ستم قرار مي دهد و انتقام بي لياقتي خود را ازخون ديگر ملل مي گيرد .و هر کسي که با او نباشد و حتي در برابر خواسته هايش سکوت کند دشمن خود مي شمارد غافل از اينکه هر قدرتي را پاياني است .منشور آزادي کوروش نشان کاملي است از شايستگي و لياقت نژاد ايراني.فراموش نکنيم ايران سزاوار آنست که سرفراز بماند.
روز نوزدهم آذر كه برابر با دهم دسامبر است را روز جهاني حقوق بشر نامگذاري كرده اند. منشور حقوق بشر در دهم دسامبر 1948 به تصويب مجمع عمومي سازمان ملل قرار گرفت و دولت ايران يكي از نخستين امضاكنندگان اين اعلاميه بود اما به خوبي مي دانيم كه نخستين اعلاميه جهاني حقوق بشر , اعلاميه حقوق بشر كوروش كبير مي باشد كه بيش از 2500 سال از عمر آن مي گذرد. اين استوانه در پي كاوشهاي باستانشناسي در شهر "اور" به دست "هرمزد رسام" از اعضاي باستانشناسي انگليسي كشف شد و هم اكنون زينت بخش موزه بريتيش ميوزيوم انگلستان است و يك نسخه كپي از آن هم در ساختمان سازمان ملل نصب شده .
فرمان کوروش کبیر که بر روی یک استوانه گلین، به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن بابل، به دست آمد. در این فرمان، کوروش، شیوه رفتار انسانی با ساکنان سرزمین بابل را برای فاتحان ایرانی شرح داده است.
این سند به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته شده است و در سال 1971، سازمان ملل متحد ترجمه متن آنرا به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد.
در اینجا بخش آغاز این فرمان را می خوانید:(قسمتهایی که با خط چین نشان داده شده از بین رفته است)
"آنگاه که من به آرامش و بی آزاربه بابل در آمدم در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد. نیازمندیهای بابل و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل بر داشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختیهاشان پایان دادم. مردوک مهتر خدای، از کردارم شاد شد و به من کوروش، پادشاهی که او را نیایش کرد و به کمبوجیه پسرم ... و به همه سپاهیانم، مهربانانه برکت داد از ته دل در پیشگاهش خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دریا تا فرو دریا ... همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از... تا شهرهای اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهای زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیر زمانی ویران بود مرمت کردم و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزیند."
منشور کوروش ، منادی احترام به حقوق انسان ها
سال 1285 شمسي يكي از اعضاي گروه كاوش انگليسي در بين النهرين به نام «هرمز رسام» استوانه اي از گل پخته به دست آورد. گمان نخستين باستان شناسان اين بود كه اين لوح توسط يكي از پادشاهان بابلي نگاشته شده است. اما پس از بررسي خط شناسان مشخص شد كه اين سنگ نوشته در سال 538 پيش از ميلاد به هنگام ورود سپاه فاتح ايران به بابل به فرمان كوروش نوشته شده است.
ترجمه و انتشار متن اين استوانه گلي نشان داد آن چه از خاك بابل كشف شده، در واقع «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» است. به همين دليل در سال 1348 در گردهمايي حقوق دانان سراسر جهان كه در كنار آرامگاه كوروش برگزار شد، او را نخستين بنيانگذار حقوق بشر ناميدند.
كوروش در اين كتيبه براي نخستين بار از رعايت حقوق طبيعي و مادي و معنوي انسان صحبت كرده است.
اين منشور به نسبت زمانه خود متني بسيار پيشرفته و حقوقي بوده است. برخي از بندهاي آن دقيقا متناسب با منشور حقوق بشر فعلي است.
كوروش در يكي از نخستين بندهاي اين كتيبه مي گويد: «خداي بزرگ بابل دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.»
همين بند مي گويد: «من براي صلح كوشيدم. من برده داري را برانداختم، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازازند.»
در ماده دوم منشور جهاني حقوق بشر آمده است: «هر كس مي تواند بدون هيچ گونه تمايزي به ويژه از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، عقيده سياسي يا هر عقيده ديگر، همچنين منشا ملي يا اجتماعي ثروت و ولادت يا وضعيت ديگر، از تمام حقوق و همه آزادي هاي ذكر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد. به علاوه نبايد هيچ تبعيضي به عمل آيد كه مبتني بر وضع سياسي، قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني مستقل، تحت قيوميت يا غير خودمختار باشد.»
در بند 4 منشور حقوق بشر آمده است: «هيچ كس را نبايد در بردگي يا بندگي نگاه داشت، بردگي و داد و ستد بردگان به هر شكلي كه باشد، ممنوع است.»
اين بند نيز مشابه يكي از بندهاي منشور حقوق بشر كوروش است كه اشاره به منع برده داري دارد.
كوروش همچنين در يكي ديگر از بندهاي اين منشور مي گويد: «من برده داري را برانداختم؛ به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند.»
او همچنين به موجب بند ديگري از اين كتيبه، رسم شكنجه را در كشور مغلوب بابل ملغي كرد. همان مطلبي كه در ماده پنجم منشور حقوق بشر از آن ياد شده است: «هيچ كس نبايد شكنجه شود يا تحت مجازات يا رفتار ظالمانه ضد انساني يا تحقيرآميز قرار گيرد.»
كوروش همچنين بارها در بندهاي مختلف اين كتيبه اشاره مي كند كه حقوق انساني ملت بابل را به رسميت مي شناسد و براي آنها و تمام اقوام ارزش انساني قائل است: «بي گمان در روزهاي سازندگي همگي مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند. من براي همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.»
اين موضوع را مي توان در ماده ششم اعلاميه حقوق بشر نيز يافت: «هر كس حق دارد شخصيت حقوقي اش در همه جا به رسميت شناخته شود.»
كوروش همچنين ملت هاي مختلف را آزاد گذاشت تا دين خود را گرامي بدارند و قوانين مذهبي خود را آزادانه اجرا و رعايت كنند: «فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را كه بسته بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاي خود بازگرداندم و همه مردماني كه آواره شده بودند را به جايگاه خود بازگردانم.»
متن کتیبه کوروش کبیر
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
[ ) 16 فرزند كوروش بزرگ ] [ ] [ 5 ]
کورش کبیر
کوروش دوم ، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر ( ۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد ) شاه پارسی ، بهخاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر ، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و... شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد.
واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان ، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود ، او را سرور و قانونگذار می نامیدند . یهود یان این پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند ،ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده ، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده . کوروش سرسلسله هخامنشی ، داریوش بزرگ ، خشایارشا ، اسکندر مقدونی گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته ، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن ، تورات ، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می باشد.
دوره جوانی
تبار کوروش از جانب پدرش به پارس ها می رسد که برای چند نسل بر انشان , در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینۀ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کرده است. بنیادگذار سلسلۀ هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود 700 میزیسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرسامس فارس, بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس لیدیه, ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت , گزنفون , و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کردهاند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه دادهاند, بیشتر شبیه افسانه می باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس , و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفتهاند. بنا به نوشته هرودوت, آژدهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد] و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغ ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای شاه به نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهی ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است, زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته مجازات می باشم, اختیار با توست."
آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم".
کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارسها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند پرورش یافت.
دوره قدرت
هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد بوسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید, اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید ، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود ، خردمندانه از کرزوس ، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید . اما کرزوس در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی ( قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه ) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه ، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می پنداشتند ، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره های آن سقوط کردو کرزوس، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونان یان رسانید . نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست کرزوس است . کوروش، شاه شکست خورده لیدی] را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند ، مشمول عفو شدند . پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت ، هریو ( هرات )، رخج ، مرو ، بلخ ، زرنگیانا ( سیستان ) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا ) و ثتگوش (شمال غربی هند ) را مطیع خود کرد . هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت . کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران ، وسعت سرزمین های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد . حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود . البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس « نابونید » پادشاه بابِل، همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی های پیامبران بنی اسرائیل درباره ازادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.
بابِل بدون مدافعه در 22 مهرماه سال 539 ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند ، پادشاه محبوس گردیدو کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (538ق.م ) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد . با فتح بابِل مستعمرات آن یعنی سوریه ، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد . او یهود یان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود ، کمک های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است.
کوروش کبیر
پیروزیهای کوروش در شرق موجب شد تا موقعیت برای فتح غرب مناسب شود.حالا نوبت بابل و مصر بود. زمانی که کورش بابل را فتح کرد، به یهودیان ساکن آن اجازه داد تا به " سرزمین موعود" باز گردند و با برخورد توام با احترام و مدارا با اعتقادات مذهبی و آداب و رسوم نژادهای دیگر، به عنوان یک فاتح آزادی بخش، مشهور شد و امروز نام کوروش، به عنوان یکی از محبوب ترین و مورد احترام ترین امپراتوران در تاریخ به ثبت رسیده است.
[ ) 45 فرزند كوروش بزرگ ] [ ] [ 5 ]
اي قافله سالار كجايي كه ببيني دزدان همگي همره اين قافله هستند
به نام اهورای ایران زمین

چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
ما فرزندان کوروش کبیر به ساخت و آب گیری سد سیوند معترضیم! در کتیبه ای از کوروش آمده :
من کوروش هستم ... این مشتی خاک را از من دریغ نکنید .....
و امروز می خواهند آن خاک را نیز دریغ کنند. پس من و تو حتی اگر فقط دو نفر باشیم به یاری کوروش برمی خیزیم تا بگوییم
فرزندانت هنوز هم دوستت دارند.
کوروش ای که نام پر افتخارت سر لوحه عدالت بشریست
دیگر آسوده مخواب ... برخیز نازنین برخیز که زمان بیداری فرا رسیده است.
حرامیان آب را به سوی خوابگاهت روانه کرده اند
این بی وطنان تاب تحمل حتی شنیدن نام تو را که همواره
بر لبان ایرانیان جاریست ندارند .. پاسارگاد با آبگيري سد سيوند به زير آب خواهد رفت.
اسکندر هنگامی که به پاسارگاد رسید با خواندن جملات نوشته شده روی مقبره کوروش به احترام کوروش زانو زد و گریست. او پارسه را آتش زد ولی به کوروش ادای احترام کرد.حال فرزندان کوروش می خواهند آرامگاه او را تخریب کنند.ننگ بر شما انیران
اعتراض به تخریب پاسارگاد(کلیک کنید)
(هر کس که خود را از نوادگان کوروش می داند این نامه را با خونش امضا کند)
پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی پر رهرو باد دین اشو زرتشت
وصیعت نامه کوروش بزرگ
من در طول مدت عمر خود هر آرزويی كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاری كه زدم پيروز شدم دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند .
دشمنانم جملگی فرمانم را با رقبت گردن نهادند.
قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامی بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار می گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما می سپارم .
من به خاطر ندارم در هيچ جهادی برای عزت ، سربلندی و كسب افتخار برای ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهای بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسی خوشبخت ميدانم زيرا : فرزندانی كه خداوند بر من عطا فرمود همگی سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه می باشد و آيندگان مرا مردی خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .
من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكی ، محو و فناپذير نمی گردد . مرگ چيزی است شبيه به خواب .
در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست از كژی و ناروايی بترسيد .
اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد
من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت كه از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود .
ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را موميایی نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
نظر بدهید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شعر های از شاعران نامی
| تبليغات | X | |
![]() | ||
نیمی از جهانم برای تو
نيمی برای گنجشكها
نيمی از دوست داشتنم برای تو
نيمی برای باد
تا كوچه ها را بگردد!
نيمی از مهربانيم برای تو
نيمی برای باران
تابر زمين ببارد!
مرا بنام كوچكم صدا مي كنی
گنجشكهايم به سرزمين تو كوچ می كنند
و من
با اين همه بيابان
كه هيچ هم بهار نمی شوند
فصلها را گم می كنم...
فخری برزنده

پ.ن : من و تو یکی بودیم ، یکی بود ، یکی نبود !
(نمی دونم کی گفته اینو ..!)
http://per-day.blogfa.com/
این گریه نیست،
ریزش باران است.
آواز می دهم :
« آیا کسی مرا،
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد ؟!

.
.
.
در دوردست ها،
باریده بود بارانی؛
سنگین و سهمناک؛
و دست استغاثه ی من،
سدی نبود سیل مهیبی را،
ـ که می آمد؛
و آخرین ستون،
از پایداری روحم را،
تا انتهای ظلمت شب
ـ انتهای شب
ـ می برد
« آری کسی مرا
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد .
حمید مصدق

پ.ن : رسول ملاقلی پور - صدا،دوربين،مرگ
کنار ِ تو را ترک گفتهام
و زير ِ اين آسمان ِ نگونسار که از جنبش ِ هر پرنده تهیست و هلالی
کدر چونان مُردهماهی ی ِ سيمگونهفلسي بر سطح ِ بی موجاش میگذرد
به بازجُست ِ تو برخاستهام
تا در پايتخت ِ عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم .
احمد شاملو
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر ؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگیرتر است .
شوق بازآمدن سوی توام هست،
- اما،
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده ی راهم بسته ؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته
....
حمید مصدق

گر نگفتم، این بگویم نیز
در میانراه ایستاده ام،
یا که در آخر، نمی دانم،
لیکن این دانم که بی تردید
قصه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم
قصه بیهوده تر بیهودگیها بود.
لعنت آغازی، سراپا نکبتی منفور.
گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم.
بی هوا تصویر تاری، کار دستی کور،
دوزخ، اما سرد
وز بهشت آرزوها دور ...
پ . ن : دلش چون قله های برفپوش مرتفع سرد است ....
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزيمت بازی می كردم
و خواب سفرهای منقش می ديدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.

چيزی وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روی همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتی كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
ای ياس ملون!
سهراب سپهری

http://per-day.blogfa.com/
رویای یک مرد مرده
نیمه خالی لیوان
per-day
جسد
موفو
هـــردوعـاشـق
خوابی در هیاهو
خدایگان
تـابوت
پشه ی خوشبختی
بوی بارون
نا بخشوده
پیله ی پرواز
بار امانت
بهشت جهنمی
تازه های ادبی
صحرای رز
سـفـری بـه درون
شاید هرگز نباشم
غـزل واره مــرگ
چشمک نزن
دچـار بـایـد بـو د
یک پله بالاتر از خدا
اردیـبـهـشـت
زیبا کلام
مصلوب
آییـنه
sarvesepid
ا لمـا
جز لبخند چیزی نگفت...
نغمه داوود
سهراب سپهری
تمدن کوروش بزرگ
چشمانم را باز کردم
چشمانم را در سرزمین پارسی باز کردم
آسمانش را به رنگ آبی دیدم
آسمانی که حکومتی
کوروش بزرگ بود
و خاک ایران
و دروازه های پارسی از
کوروش بزرگ
و همچون فرشنه پارسی فروهر
زرتشت در خون ماست
فرقی نمی کند کوروش بزرگ بود
کوروش مرد جهان بود

شک
کسی را دوست داری اما
تردید داری که آیا او هم
تورا دوست دارد یا نه زیرا
خود را همردیف او نمی
دانی اما ناامید نباش و
سعی کن دلش را به دست آوری
شعر نو در پارس زمین
من خواهم دانست که روزی خواهم مرد
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
آیا من روزی خواهم مرد
که پنج شنبه شب یا جمعه باشد
آیا روزی خواهم مرد
که پیرزن در گورستان خرما خیرات می کند
سلوات می فرستد
آیا من روزی خواهم مرد که دخترکی
بر بالای سر من ایستاده گریه می کند کیسوهای
خود را می کندو سیلی بر چهره ی خود می زند
آیا من روزی خواهم مرد که آسمان برایم گریه می کند
شب و روز فرقی نمی کند
فقط آسمان برایم گریه کند
و بگوید که چقدر دل من تنها بود
و بگوید چشماهیش
چیزی جز زشتی وبدی در دنیا ندید
وبگوید در انتظار معشوقه اش بود
مرگ من فرار خواهد رسید
مرگ من روزی فرار خواهد رسید
هنگامی که چلچلها مهاجرت می کند
هنگامی که چلچله ها می خوانند
هنگامی که مرگ مرا فریاد میزنند
هنگامی که روح من باآنها به پرواز در می آید
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
هنگامی که باد می وزد
و گلهای شمدانی کنار حوزچه ی زندگی ام را نوازش می کند
و می گوید گریه نکنید
آیا من روزی خواهم مورد
که خورشید برای من غروب خواهد کرد
و نیمه خود را با پارچه ای تیره
سیاه پوش می کند
و درخشش زعفران رنگ بر خاک من می زند
وگلهای حیاط دلم را زنده کند
بله من خواهم مرد
هنگامی که پلکهایم زیر فرسنگها و خاک ها غرق شده
من خواهم مرد
آیا من خواهم مردو اسم یک ایرانی روی من باشد
دوست دارم همچون کوروش بزرگ جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
من روزی خواهم مرد
مرا به بدون طلا و جواهر به خاک بسپارید
تا جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
آری من روزی خواهم مرد
من با دلی پر از عشق خواهم مرد
من خواهم مردم اما بدان آن پلکهای پوسیده ام دوباره باز خواهد شد تا تو را ببیند
بدان آن قلب شکسته ام دو باره به تپ تپ خواهد افتاد
آری من روز خواهم مرد
ولی تورا دوباره جستوجو خواهم کرد
هی من باتو هستم
من کسی هستم که تو را عاشق کردم
هی تو خون من هستی
که بدون من زندگی برایت سخت است
هی من با تو هستم
به کجا می روی
هی من کسی هستم که به تو امید میدم
من کسی بودم
که دستانت را گرفتم
من تنها کسی هستم که دوستی برای توخواهم ماند
همه به تو خیانت خواهند کرد
و من در هنگام باران
زیر چتر شکسته ام
هنگامی که زیر باران خیس می شوی
تورا در عاقوش می گیرم
هی دوست من با تو هستم
من با تو هستم
هنگام شادی ها وغم
هی من با تو هستم هنگامی که خدا فریاد می زنی
وگفتی من تنها هستم
بدان که من از تو تنها ترم
پس بیا تا تنهایی را باهم باشیم
که تو کیستی
توکیستی که مرا در سینه ی خود زندانی کردی
تو کیستی که تصویر من درچشمهایت نقش بسته
تو کیستی که صدای من درگوشت پیچیده
تو کیستی.................
من همان عاشق بیچاره ام
من همان پرنده عاشقم
که ای کاش بالم می شکستو به دنبال تو نبودم
که ای کاش کور بودم تو را نمی دیدم
ای کاش کر بودم و صدای تو را نمی شنیدم
و هزاران ای کاش بردل سنگین من ماندو ....................
ووومن همان عاشق بیچاره ام
که واژه بیکران تهی تنهایی را شکست مو شستم
تا که تو را جستم
من همانم که در به در به دنبال
نغمه ی پرنده خود بودم
من همانم که قلبم عشق را ساخت
هه .....
هه......
من چه بیچاره ام که نقش فرهاد را بازی میکنم
ولی مجنونی نیست
من چه میدانم عشق چیست یا چه می دانم که به چه میگویند معشوقه
........
آن کسی عشق را میفهمد که هم پرنده دارد و هم معشوقه
هه >>>>>پس به من گویند عاشق گم نام
پس باید این قلب را شکاند
باید این عشق را به تاریکی بسپارد
ولی نه قلب من تپ تپ میکند
شعر نو در پارس زمین
من همان پرنده ی عاشقم
همان پرنده ای که
فقط یک دیوار بین لانه ی من و توست
فقط یک دیوار خشتی
من همان عاشقی که هر شب ساز شکسته ام را بر قلبم میکوبم
من همانم که هرشب میگریم
من همانم که در انتظارم
من همانم که هرشب
گوش به دیوار می گزارم
تاصدای تو را بشنوم
من چهره ات را ندیدم
ولی چهره ات در خیالم نقش بسته
چهره ات را به قاب عکس
خالی بر دیوار هک میکنم
شب روز به دنبال تو
اگه عاشقی اگه خوشحالی
بلند بخند بلند شادی رو فریاد بزن
تا من شاد بشم
تا شقایها شاد بشن
ولی اگه غم داری اگه گریه مکنی
آهسته گریه کن
که دل من سوز اشکانت را نداردکه
شقایق ها پزمرده نشوند
آهسته آهسته
درانتظارم
که چهره ات را برای یک بار ببینم
یک بار برای من کافیست
شعر نو در پارس زمین
تاریک تاریک....
سکوت سکوت....
قلبم تاریک
قلبم سکوت کرده
صدای تپ تپ نمی آید
فقط سکوت و تاریکی
من به دنبال روشناییم
1 روشنایی برای من کافیست
فقط یک ریتم برای من کافیست
میبینم
درخشش را ازدور میبینم
روشنایی سینه ام را روشن کرد
روشنایی خون رادر رگهایم جاری کن
بتاب بر قلب تیره ام
بخوان
شعرهای معشوقه وارت را
باریتم بخوان
بخوان که قلب من صدای عشق را به
خوبی می شناسد
بخوان که بدون معشوقه
عاشقی نیست
بخوان که
بدون
عشق قلبی نیست
همیشه در قلب من بمان
تا زندگی را بچشم
توبرای من بمان
دوست دارم عزیزم