شعر های از شاعران نامی
| تبليغات | X | |
![]() | ||
نیمی از جهانم برای تو
نيمی برای گنجشكها
نيمی از دوست داشتنم برای تو
نيمی برای باد
تا كوچه ها را بگردد!
نيمی از مهربانيم برای تو
نيمی برای باران
تابر زمين ببارد!
مرا بنام كوچكم صدا مي كنی
گنجشكهايم به سرزمين تو كوچ می كنند
و من
با اين همه بيابان
كه هيچ هم بهار نمی شوند
فصلها را گم می كنم...
فخری برزنده

پ.ن : من و تو یکی بودیم ، یکی بود ، یکی نبود !
(نمی دونم کی گفته اینو ..!)
http://per-day.blogfa.com/
این گریه نیست،
ریزش باران است.
آواز می دهم :
« آیا کسی مرا،
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد ؟!

.
.
.
در دوردست ها،
باریده بود بارانی؛
سنگین و سهمناک؛
و دست استغاثه ی من،
سدی نبود سیل مهیبی را،
ـ که می آمد؛
و آخرین ستون،
از پایداری روحم را،
تا انتهای ظلمت شب
ـ انتهای شب
ـ می برد
« آری کسی مرا
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد .
حمید مصدق

پ.ن : رسول ملاقلی پور - صدا،دوربين،مرگ
کنار ِ تو را ترک گفتهام
و زير ِ اين آسمان ِ نگونسار که از جنبش ِ هر پرنده تهیست و هلالی
کدر چونان مُردهماهی ی ِ سيمگونهفلسي بر سطح ِ بی موجاش میگذرد
به بازجُست ِ تو برخاستهام
تا در پايتخت ِ عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم .
احمد شاملو
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر ؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگیرتر است .
شوق بازآمدن سوی توام هست،
- اما،
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده ی راهم بسته ؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته
....
حمید مصدق

گر نگفتم، این بگویم نیز
در میانراه ایستاده ام،
یا که در آخر، نمی دانم،
لیکن این دانم که بی تردید
قصه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم
قصه بیهوده تر بیهودگیها بود.
لعنت آغازی، سراپا نکبتی منفور.
گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم.
بی هوا تصویر تاری، کار دستی کور،
دوزخ، اما سرد
وز بهشت آرزوها دور ...
پ . ن : دلش چون قله های برفپوش مرتفع سرد است ....
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزيمت بازی می كردم
و خواب سفرهای منقش می ديدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.

چيزی وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روی همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتی كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
ای ياس ملون!
سهراب سپهری

http://per-day.blogfa.com/
رویای یک مرد مرده
نیمه خالی لیوان
per-day
جسد
موفو
هـــردوعـاشـق
خوابی در هیاهو
خدایگان
تـابوت
پشه ی خوشبختی
بوی بارون
نا بخشوده
پیله ی پرواز
بار امانت
بهشت جهنمی
تازه های ادبی
صحرای رز
سـفـری بـه درون
شاید هرگز نباشم
غـزل واره مــرگ
چشمک نزن
دچـار بـایـد بـو د
یک پله بالاتر از خدا
اردیـبـهـشـت
زیبا کلام
مصلوب
آییـنه
sarvesepid
ا لمـا
جز لبخند چیزی نگفت...
نغمه داوود
