شب

شب شبی تیره بود و

تیرگی همه جا را پو شاند

سکوت و غم در فضا پیچید و

واژه تنهایی را بیدار کرد

تک و توک ستاره در آسمان بیدار شد

وچون غبار کاروانها

وچون هفت برادر

تکه نوری در تاریکی

دستم را با غمی تیره بالا بردم و ماه مرده ام را نشان دادم

که نیمه خود را سیاه پوش کرد

و نقابی تیره بر چهره خود هک کرده بود

وکبودیها صورتش که خود را عزا دار کرده بود

نفس در سینه ام ماند

ستاره مورده ام را دیدم

که در اعماق تاریکی کم نور شده

تیره شده بود و

واژه ی تاریکی در بر گرفته بود

ای کاش خون من در رگهایت جاری شود

که چون تو را دوباره روشن کند

مرغ نغمه تاریکی

شب هنگام ناله میکرد و صدای اشکانش غرور تاریکی را کوچک می کرد

ناله می کرد ... ناله میکرد