شعر نو در پارس زمین
من خواهم دانست
من خواهم دانست که روزی خواهم مرد
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
آیا من روزی خواهم مرد
که پنج شنبه شب یا جمعه باشد
آیا روزی خواهم مرد
که پیرزن در گورستان خرما خیرات می کند
سلوات می فرستد
آیا من روزی خواهم مرد که دخترکی
بر بالای سر من ایستاده گریه می کند کیسوهای
خود را می کندو سیلی بر چهره ی خود می زند
آیا من روزی خواهم مرد که آسمان برایم گریه می کند
شب و روز فرقی نمی کند
فقط آسمان برایم گریه کند
و بگوید که چقدر دل من تنها بود
و بگوید چشماهیش
چیزی جز زشتی وبدی در دنیا ندید
وبگوید در انتظار معشوقه اش بود
مرگ من فرار خواهد رسید
مرگ من روزی فرار خواهد رسید
هنگامی که چلچلها مهاجرت می کند
هنگامی که چلچله ها می خوانند
هنگامی که مرگ مرا فریاد میزنند
هنگامی که روح من باآنها به پرواز در می آید
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
هنگامی که باد می وزد
و گلهای شمدانی کنار حوزچه ی زندگی ام را نوازش می کند
و می گوید گریه نکنید
آیا من روزی خواهم مورد
که خورشید برای من غروب خواهد کرد
و نیمه خود را با پارچه ای تیره
سیاه پوش می کند
و درخشش زعفران رنگ بر خاک من می زند
وگلهای حیاط دلم را زنده کند
بله من خواهم مرد
هنگامی که پلکهایم زیر فرسنگها و خاک ها غرق شده
من خواهم مرد
آیا من خواهم مردو اسم یک ایرانی روی من باشد
دوست دارم همچون کوروش بزرگ جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
من روزی خواهم مرد
مرا به بدون طلا و جواهر به خاک بسپارید
تا جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
آری من روزی خواهم مرد
من با دلی پر از عشق خواهم مرد
من خواهم مردم اما بدان آن پلکهای پوسیده ام دوباره باز خواهد شد تا تو را ببیند
بدان آن قلب شکسته ام دو باره به تپ تپ خواهد افتاد
آری من روز خواهم مرد
ولی تورا دوباره جستوجو خواهم کرد
من خواهم دانست که روزی خواهم مرد
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
آیا من روزی خواهم مرد
که پنج شنبه شب یا جمعه باشد
آیا روزی خواهم مرد
که پیرزن در گورستان خرما خیرات می کند
سلوات می فرستد
آیا من روزی خواهم مرد که دخترکی
بر بالای سر من ایستاده گریه می کند کیسوهای
خود را می کندو سیلی بر چهره ی خود می زند
آیا من روزی خواهم مرد که آسمان برایم گریه می کند
شب و روز فرقی نمی کند
فقط آسمان برایم گریه کند
و بگوید که چقدر دل من تنها بود
و بگوید چشماهیش
چیزی جز زشتی وبدی در دنیا ندید
وبگوید در انتظار معشوقه اش بود
مرگ من فرار خواهد رسید
مرگ من روزی فرار خواهد رسید
هنگامی که چلچلها مهاجرت می کند
هنگامی که چلچله ها می خوانند
هنگامی که مرگ مرا فریاد میزنند
هنگامی که روح من باآنها به پرواز در می آید
من خواهم مرد
آری من خواهم مرد
هنگامی که باد می وزد
و گلهای شمدانی کنار حوزچه ی زندگی ام را نوازش می کند
و می گوید گریه نکنید
آیا من روزی خواهم مورد
که خورشید برای من غروب خواهد کرد
و نیمه خود را با پارچه ای تیره
سیاه پوش می کند
و درخشش زعفران رنگ بر خاک من می زند
وگلهای حیاط دلم را زنده کند
بله من خواهم مرد
هنگامی که پلکهایم زیر فرسنگها و خاک ها غرق شده
من خواهم مرد
آیا من خواهم مردو اسم یک ایرانی روی من باشد
دوست دارم همچون کوروش بزرگ جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
من روزی خواهم مرد
مرا به بدون طلا و جواهر به خاک بسپارید
تا جسدم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
آری من روزی خواهم مرد
من با دلی پر از عشق خواهم مرد
من خواهم مردم اما بدان آن پلکهای پوسیده ام دوباره باز خواهد شد تا تو را ببیند
بدان آن قلب شکسته ام دو باره به تپ تپ خواهد افتاد
آری من روز خواهم مرد
ولی تورا دوباره جستوجو خواهم کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 23:31 توسط کوروش
|