سلطان جفا...
کاش خورشید فروزان بودم تا ببخشم به تنت گرما را
تا از عشقت بکشم در آتش همه ذرات در این دنیارا
تا زمانی که نفس باقی بود از سراپای تو لب میبوسیدم
آه... ای سبزترین واژه عشق ای حضورت همه مهر و همه شور
در شب و ظلمت و تاریکی بودنت همچو شهابی پر نور
کاش از مهر و وفایت به من خسته می دادی
بازهم عزم سفر کردی و من چشم بر رفتن تو دوختم
کاش می دیدی از این رفتن تو ز آتش اشک بر افروخته ام
کاش دستان پر از گرمی تو سهم این خسته دل شیدا بود
می روی و پس از این رفتن تو می شوی باعث ویرانی من
باش و یک پاسخ بده به من و این همه چرای من
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 16:9 توسط نگین
|