مستی رویا
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوداش را مستیه رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار من جز بیمه رسوایی نداشت
گرجه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در آن صذف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و اون دیگری هم بود اما ای دریق
آگه از حال دلم زان درد جان فرسا نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تو نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
خداحافظ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 0:15 توسط negin
|